.
سردار بنی اسدی : آخرین همراهی سردار شهید...
در آخرین سفر در خدمت شهید فولادی بودم که قبل از عملیات بیت المقدس انجام شود. به اتفاق شهید ماهانی با ماشین به طرف اهواز حرکت کردیم. در ماشین ناصر خیلی آرام کنار من نشسته بود و در فکر فرورفته بود. بعد از چند لحظه ای گفت: «این آخرین سفر من است.» من هم به شوخی گفتم:«اگر این آخرین سفرت باشد من کنار تو نیستم و با تو نمی آیم» شهید ماهانی هم شروع کردند راجع به شهادت صحبت کردن و ناصر همچنان در فکر بود و به حرفهای شهید ماهانی گوش می داد تا این که به اهواز رسیدیم و در نزدیک شلمچه مستقر شدیم که ایشان در مرحله دوم عملیات هم شرکت کردند. دقیقاً روز فتح خرمشهر بود که عده ای از بچه ها علیرغم این که حاج قاسم سلیمانی اعلام کرده بود که باید خط خودمان را حفظ کنیم طاقت نیاورده بودند و به طرف خرمشهر حرکت کرده که شهید فولادی نیز همراه شان بود، البته ما در ابتدا خبر نداشتیم که او هم به خرمشهر رفته است. یادم هست شهید شیخ بیگ آمد و گفت:«به ستاد معراج رفته ام و ناصر را دیده ام»، ما تعجب کردیم و اصلاً باورنمی کردیم زیرا آن روز تیپ ما عملیاتی نداشت و نقش ما بیشتر پدافند بود تا آفند، به هر حال در مرحله سوم عملیات بیت المقدس ناصر هم در کنار دیگر کبوتران خونین بال به فیض شهادت نائل آمد.
سردار بهرامی:
ناصر به ما قول داده بود که پشت خط بماند و همان کاری که از دستشان بر می آید انجام دهد، زیرا اصرار داشتیم که پشت جبهه تقویت شود و بعضی از برادران که در آموزش مؤثر بودند از جبهه رفتن آنها مخالفت می شد و حتی بخشنامه ای در این زمینه، مطرح شده بود. اما بالاخره با اصرار ناصر موافقت شد، بعد از این که ایشان به خط رفت یکی از برادران گفت: «فهمیدی که چه مسئله ای را گفتند»، گفتم :«نه» ایشان گفت: من می روم یا جنگ تمام شود و یا شهید شوم...
از خصوصیات بارز ایشان، برخلاف این که در هدفشان پویایی خاصی داشتند، آرامش و سکوت عجیبی بود که بر رفتارش حاکم بود. در برپایی نماز اول وقت سعی خاصی داشتند، من در شب آخری که خدمت ایشان بودم کاملاً این مسئله را احساس نمودم.
مهندس مصطفی مؤذن زاده
ناصر در عملیاتی که دو ماه بعد از آغاز جنگ علیه بعثی ها در سومار سازمان دهی شده بود با رشادت شرکت کرد و در آن عملیات به صورت جنگ تن به تن در مقابل دشمن ایستاده بود و آنها مجبور شده بودند عقب نشینی کنند. در درگیریهای مهاباد نیز حضور داشت و زمانی به آنجا آمد که کار سخت شده بود و امکان کار کردن از بچه ها گرفته شده بود. در همان زمان دموکراتها مانند سیل رخنه کرده بودند و درگیریهای زیادی به وجود آمده بود ما هم امکانات زیادی نداشتیم، زیرا فرماندهی کل قوا با بنی صدر بود و از طرفی تلفات زیادی در شهر روی دستمان مانده بود و با این حال امکانات در اختیار سپاه نمی گذاشتند، واقعاً احساس می شد که کاری نمی توان از پیش ببریم بنابراین بایستی با ستون نظامی از درون شهر بیرون می رفتیم، نیروها را به خط کردیم تا از شهر بیرون بزنیم. در آن روز چند تن از برادران شهید و اسیر شدند. از شهر که بیرون آمدیم توی راه نیز درگیر شدیم تا به ارومیه رسیدیم و بعد تصمیم گرفتیم به تهران بیاییم با ناصر همراه بودیم. شب از تبریز با ماشین پژو بیرون آمدیم، ماشین در بین راه پنچر شد هوا به قدری سرد بود که هر نفر می بایست یک دور آچار چرخ را بچرخاند و بعد در ماشین قرار گیرد، اما به هر صورت که بود آن اتفاقات خاتمه یافت.
و همچنان با او در ارتباط بودم تا مسائل جبهه پیش آمد که در آن زمان من رئیس ستاد تیپ ثارالله بودم. ناصر تازه ازدواج کرده بود و دارای روحیه عجیبی بود. او برای شهادت آمده بود و هیچ کس جلو دارش نبود، برای این که سرش را گرم کنم، و نگذارم خیلی وارد معرکه شود به او گفتم: «باید مسئول تبیلغات بشوی، او راضی نمی شد و مقاومت می کرد» گفتم:«به هر حال این هم وظیفه است.» خیلی توضیح دادم تا بالاخره قبول کرد خیلی اصرار داشت که حتماً به او اجازه داده شود به خط مقدم برود، تعبیرش این بود که اگر وارد تبیلغات شوم نمی توانم بروم بجنگم ولی به علت دوستی و لطفی که داشت پذیرفت و مسئولیت تبلیغات را قبول کرد. در شب آزاد سازی خرمشهر قرار بود که نیروها در خرمشهر عمل کنند، ما هم قرار بود که عملیات تک فریب بر علیه عراقیها انجام بدهیم و این تک فریب در منطقه کوشک انجام می شد برای انجام این مهم تیپ ثارالله و ۵۸ذوالفقار با هم ادغام شدند. قرارگاه ما در ضلع غربی جادۀ اهواز- خرمشهر بود. قبل از ظهر حوالی ساعت ۱۱-۱۰ بود که ناصر با یک چهره ای بر افروخته پیش من آمد و گفت: قرارگاه گفته است: «بیائید بروید خرمشهر تبلیغ کنید تا عراقیها اسیر شوند» به او گفتم: «ناصر پس فقط اگر می روی باید کارت را انجام دهی و از او اصرار و از من انکار» گفتم: «تیراندازی نکنی فقط کاری که قرارگاه گفته انجام دهی».
گفت :«باشد فراموش نمی کنم»، لب سنگر ایستاده بود، ملتهم و برافروخته و حاضر نبود بایستد و تحمل کند با این شرط قبول کرد و رفت و در روز تولد امام حسین (ع) خرمشهر آزاد گشت. در آن موقع وضعیت عجیب و غریبی بود. فردا صبح به اهواز برگشتم بایستی به مسائل رسیدگی می کردم، برادرمان بنی اسدی لیست شهدا را آورد دیدم بالای لیست اسم ناصر فولادی خودنمایی می کند فکر کردم اسیر شده است، ولی دیدم نوشته شده است شهید ناصر فولادی، اصلاً فکرش را نمی کردم به ایشان خیلی تذکر داده بودم ولی او کارش را انجام داده بود، او روحیه شهادت طلبی داشت، دنیا جای خوبی برایش نبود. با این که تازه ازدواج کرده بود، به هر حال همه انتظار داشتند جوانی که در دانشگاه صنعتی شریف تحصیل کرده، بهترین بچه های این کشور به این دانشگاه راه می یافتند. یک انتخاب خوبی بکند، او یک عنصر خیلی انقلابی، خیلی فعال در مسائل سیاسی بود، بهرۀ هوشی بالایی داشت، روحیه عرفانی، روحیه ضد ظلم در او به خوبی قابل مشاهده بود. می گفت: « هنوز آن ها مردم را چوب می زنند» وقتی می خواستم به بندرعباس بروم به محل کارش در جبال بارز رفتم، ناصر از کارش راضی نبود، خیلی کارها برای مردم انجام داده بود، روحیه ضد خانی داشت و مردم همه به ایشان علاقمند بودند.
حجت الاسلام اسدی: او بر دیگران«سابق الی مغفره من ربکم» بود
سردار شهید ناصر فولادی به اتفاق سردار علی ماهانی، بعضی از شبهای جمعه، در جبهه دعای کمیل را در حال سجده می خواندند و یک شمیم بهشتی را در آن هوای مقدس می پراکندند.
ایشان حضور پررنگی در مساجد و نمازهای جماعت داشتند و در بهترین دوران زندگی یعنی جوانی در مسیر خودسازی و تزکیه نفس گام برداشتند شهید فولادی همیشه تبسم بر لب داشتند و این نحوه برخورد تأثیر زیادی در روحیه دیگران می گذاشت.
در کار نیک بر دیگران سبقت می گرفتند بر دیگران «سابق الی مغفره من ربکم» بود. تمام برخوردهای او سازنده و دوست داشتنی بود اما سکوتش بیش از هر چیز دیگری من را شیفته کرده بود و این طور بگویم در سکوت محضش حرفها نهفته داشت.
مهندس اکبر علوی: ناصر آقا همیشه در حال ذکر و تسبیح بود.
سال ۱۳۵۹ خودش را به تاریخ رسانده بود و روزهایش یکی پس از دیگری ورق می خورد. به اتفاق ناصر آقا و تعدادی از بچه های کرمان (حدود ۹ نفر) و تعدادی از بچه های رفسنجان آموزش نظامی می دیدیم، سردار حاج قاسم سلیمانی نیز در روزها دوره آموزشی می دیدند، جمعی برای پاسدرای و عده ای جهت عزیمت به کردستان همزمان دوره های آموزشی را پشت سر می گذاشتند. من این توفیق نصیبم شد که فقط سه شب آخر دوره را در خدمت آنها باشم چرا که به خاطر متأهل بودن فقط روزها در پادگان بودم در حالیکه پشیمان بودم که چرا شبهای قبل به خانه رفتم، نیمه های شب از خواب بیدار شدم، دیدم صدایی می آید، بلند شدم ببینم که چه خبر است؟ فکر کردم می خواهند ما را خلع سلاح کنند؟ در همین فکر بودم که دیدم شهید محمود اخلاقی وضو گرفت و به طرف مسجد رفت، از هر گوشه پادگان قدس صدای ناله می آمد.. ناصر آقا یک گوشه نماز شب می خواند، شهید علی آقا ماهانی، اکبر آقامحمدحسینی... مجلس خاصی بود من در عبادتشان محو شده بودم.
در کامیاران یکی از شهرهای کردستان، مأموریتی به ما محول شد و از قبل گفته بودند که آنجا محیط ناامنی است و بر روی تپه ای که نیروهای ارتشی حضور داشتند، مستقر شدیم، چند تا از کسانی که شبها عموماً به راز و نیاز می پرداختند از همه بارزتر علی آقا ماهانی، ناصر آقا فولادی، آقا محمود اخلاقی و اکبر آقا محمد حسینی بودند.
در شهر کامیاران نیز مسئله ای که برای ناصر آقا و محمود آقا باعث ناراحتی می شد، این بود که یک شب مأمور شدیم ببینیم با زندانی ها در آنجا چه طور برخورد می شود و وقتی تحقیق کردیم و از نحوۀ نامطلوب برخورد با زندانیان آگاه شدیم، آن شب تا صبح خواب به چشم ناصر آقا نیامد، دائماً گریه و زاری می کرد و بعد نامه ای نگاشت تا به سردار شهید بروجردی که آن زمان فرمانده سپاه کرمانشاه بود، تقدیم شود.
بعد از اینکه به این مسئله رسیدگی شد، آنجا را ترک کردیم. در تمام ایام، ناصر آقا در حال ذکر و تسبیح بود و به مناجات شعبانیه بسیار علاقه داشت، آن را حفظ کرده بود و سرلوحۀ کارش قرار داده بود، تمام برنامۀ خودسازی امام را عمل می کرد. دوشنبه ها و پنجشنبه ها را روزه می گرفت، ارادت خاصی به مولا حضرت علی (ع) داشت، خطبۀ شقشقیه حضرت را می خواند در حالی که قطرات اشک پهنای صورتش را در می نوردید، دعای کمیل ناصر آقا اصلاً قطع نمی شد، دعای کمیل را به همراه شهید ماهانی با حال می خواندند، دعای سمات را هر بعد از ظهر جمعه زمزمه می کردند.
ناصر آقا عجیب با آن دعا عجین شده بود. او روح بسیار بلندی داشت و از غیبت به شدت پرهیز می کرد. به یاد دارم در یکی از روزها در برابر عناصری که رفتار ناشایست در برابر زن و بچۀ مردم داشتند علی آقا نارنجک را از ضامن خارج و ناصر آقا هم اسلحه اش را به طرف آنان گرفته و تهدید کرده بودند اگر عمل خطایی انجام دهید کشته خواهید شد و بحمدالله آنها تسلیم شده بودند و غائله ختم شده بود.
و سرانجام ناصرآقا مسئولیت بازجویی گروهکهای فریب خورده را بر عهده گرفت و علی آقا هم در این زمینه او را یاری می داد و در این حین افراد مختلفی که در کردستان دستگیر می شدند، بسیاری از آنها با ارشادات این بزرگواران کاملاً عوض می شدند، و به راه راست بر می گشتند، در کامیاران در شب کسی جرأت نمی کرد بیرون باشد ولی بچه های ما در خانه های آنها رفت و آمد می کردند. ناصر آقا ارتباط معنوی با افراد به وجود آورده بود که زبان از گفتن آن درمانده است، ناصر آقا انسان سبک نفسی بود که بر نفس خود حاکم بود به جرأت می توانم بگویم که بعد از جریانات کردستان شیطان حتی یک لحظه برایشان پیروز نشده بود.
آقای علیرضا رزم حسینی:
در اولین مسافرت که به اتفاق ایشان به تهران عزیمت کردیم، سه خصلت ذاتی در ایشان یافتم، او فردی بسیار مهربان و رئوف و دلگرم بود و همواره سعی می کرد با دیگران ارتباط صمیمی برقرار کند، از خود گذشتگی و ایثاری نشان می داد واین روحیه را نیز به دیگران منتقل می نمود و مسئولیت پذیری او همواره در همۀ امور پیشتاز بود.
در مبارزات علیه رژیم ستم شاهی بسیار فعال و دارای نقشی مهم و سازنده بود، در جلسات قرآن و نهج البلاغه که از سال ۱۳۵۶ شروع شده بود و تعداد زیادی از شهیدان دفاع مقدس، عضو این جلسات بودند حضور داشت که مدتی آقای باهنر و زمانی هم آقای مؤذن زاده و خود آقای ناصر فولادی این جلسه ها را اداره می کردند. در هر حال اولین جلسات اختلافات سیاسی هم بود و با توجه به این که اتهامات زیادی علیه دکتر بهشتی وارد می شد ایشان با جرأت می گفت: دکتربهشتی از ابرار است....
در اسفند سال ۱۳۵۹ من در سوسنگرد بودم که شهید محمد علی ایرانمنش با بیسیم به من اطلاع داد که می خواهند مرا ببینند چون در اهواز کار داشتم به طرف آنجا حرکت کردم، با چند نفر از دوستان صحبت کردیم و قرار شد که آنها در اولین عملیات منظم سپاه شرکت کنند. شهید فولادی با یک دسته از نیروها، شهید محمد علی ایرانمنش با خود من، شهید فتحعلیشاهی و برادر ارجمندی هم با یک دستۀ دیگر برای عملیات آماده شدند. روحیه این عزیزان بسیار عالی بود و عملیات با موفقیت چشمگیری انجام شد و با حداقل تلفات و ضایعات به پایان رسید، اولین کسی که به ذهنم می آمد با توجه به روحیاتی که در او سراغ داشتم، شهید شود ناصر بود. اما در این عملیات برادرمان آقای فتحعلیشاهی شهید شد، وقتی به داخل سنگر برگشتم، دوستان متوجه این قضیه شدند و در سنگر گریه و عزاداری بر پا شده بود در اینجا شهید فولادی جلودار شد و به دوستان گفت: «آقای فتحعلیشاهی خود عاشق شهادت بود و حال تکلیف ما که به این سعادت نرسیده ایم این است که مراسمی در خور شأن ایشان برگزار نمائیم.» من فکر می کنم رشد تکامل روحی ناصر در مرحله پیروزی انقلاب اسلامی، مرحلۀ دوم در سومار وشهادت شهید اخلاقی و مرحله سوم در این عملیات بود. مورد بعدی که مصداق خوش قلبی و رئوفی ناصر است. به یاد دارم یک بار که از جبهه برگشتم خیلی مریض بودم، به طوری که در منزل بستری شدم. آن روزی که ناصر پیش من آمد چهل درجه تب داشتم، ناصر روزه داشت و چون من تب زیاد داشتم متوجه صحبتهای او نمی شدم، کم کم خواب مرا با خود برد و ناصر نیز در کنار من خوابیده بود. ساعت 10 الی 11 شب بیدار شد، مادرم دلش نیامده بود که او را بیدار کند. بنابراین در آخر شب افطار کرد. او در دوستی و رفاقت چیزی کم نمی آورد واقعاً انسانی بود که می توانست ارتباط خوبی برقرار کند. اهل غیبت نبود و از غیبت کردن جلوگیری می کرد و سعی می کرد تا آنجا که امکان دارد روزۀ مستحبی بگیرد و همواره کارهای سخت را پذیرا باشد. همواره به دوستان تأکید می کرد که صراط مستقیم، ولایت فقیه خط امام و حاکمیت روحانیت مبارز است.
به ساده زیستی اهمیت می داد و سعی می کرد با محرومان دمخور باشد و اگر در جلسات پذیرایی مفصل می شد خیلی محترمانه و با رعایت اخلاق اسلامی معترض می شد و می گفت: «محرومینی هستند که به شام شب محتاجند پس ما نباید این چنین تشریفات و سفرهایی داشته باشیم.»
آقای عبدالحسین ساوه
در سال ۱۳۶۰ من استاندار کرمان بودم و با توجه به آشنایی و شناختی که از شهید فولادی از دورۀ راهنمایی داشتم، پیشنهاد کردم که بخشدار جبال بارز شود.
اما با توجه به این که مسئله جبهه های جنگ مطرح بود، ایشان پس از هفت ماه، استعفای خود را تقدیم نمود و مطرح کرد که کار بخشداری و کار اداری و اجرایی فرار از مسئولیت است و مسئولیت جبهه بیشتر برگردن ما سنگینی می کند در حالی که قبول استعفای ایشان برایم مشکل بود، بالاخره موافقت کردم زیرا او به این نتیجه رسیده بود که تنها راه اداء دینش، رفتن به جبهه و نفس کشیدن در هوای دیگر دوستان همرزمش است...
در آن زمان عده ای تلاش می کردند تا برای مسئولین پاپوش درست کنند از جمله برای خود من که بعد از استانداری به جبهه رفتم یکی از آقایان پرسید: «جبهه را چه طور دیدی؟» گفتم :«خوبی جبهه این است که شخص می داند لولۀ تفنگ را به کدام طرف بگیرد ولی در شهر انسان نمی داند لولۀ تفنگش را به کدام سو بگیرد و تشخیص دوست و دشمن مشکل است» شهید فولادی را زمانی که با عده ای از دوستان به جبهه رفتم او را دیدار می کردم با هم صحبتهایی داشتیم، احساس کردم که در جبهه راحت تر است. سرانجام نیز به فیض شهادت نائل آمدند و این درست وقتی بود که جهت پاکسازی به خرمشهر عزیمت کردند و دشمن هنوز آنجا حضور داشت و در همین مرحله به سعادت رسیدند.
مهندس جلال رضوانی
ناصر وقتی از عملیات سومار برگشت علیرغم این که قبل از رفتن بسیار متدین بود ولی بعد از آمدن از همه لحاظ نمونه شده بود، حرفهایش رنگ و بوی معنوی به خود گرفته بودند در حقیقت هر کدام از صحبت هایش یک درس بود، در انجام واجبات و مستحبات و ترک محرمات بسیار مقید بود در آخرین دیدار ناصر را صبح زود در محور کوشک دیدم او روحیه ای شاد داشت بطوریکه احساس نمی کرد در جبهه است، در سنگر یا خاکریز بود که پاتک عراق داشت خودش را شروع می کرد اما در روحیه مصمم او هیچ دگرگونی احساس نمی شد. بعد از آن به خرمشهر رفت و ۲روز بعد به دیدار معشوقش شتافت و شهادت روزیش شد.
ناصر در هر شرایطی به شخصیتهای مذهبی رجوع می کرد و اطلاعات دینی و مذهبی خود را افزایش می داد، او همواره مشغول امر به معروف و نهی از منکر بود و رفتارشان طوری بود که باعث می شد همه در عملکردشان تجدید نظر کنند....
آقای محمدرضا سخی: او می گفت خوشا به حال کسانی که شهید شدند،
ما روسیاهیم...
اعمال و رفتار ناصر طوری بود که همیشه از او درس می گرفتیم، به شدت از غیبت پرهیز می کرد، اصلاً دروغ نمی گفت و به کسی اجازه دروغ گویی نمی داد؛ چندین بار به دوستان می گفت: «دروغ نگوئید چون به ضررتان تمام می شود» در اوایل انقلاب طرفدار حزب جمهوری اسلامی بود و با گروهکهای الحادی و منافقین برخورد می کرد، موضع سیاسی اش هیچگاه زیکزاکی نبود که تغییر کند.
بعد از عملیات سومار که رفتار و خصوصیات اخلاقی اش تغییر زیادی صورت گرفته بود، همیشه غمی را در صورت او می دیدم که موج می زد زیرا او ناراحت بود که چرا به فیض شهادت نرسیده است. بعضی وقتها می گفت: کاش شهید می شدم، خوشا به حال کسانی که شهید شدند، ما روسیاهیم...
روزهای آخر که صحبت می کرد ناراحتی در لابه لای گفته هایش احساس می شد، می دیدیم که این که کسی را در قفس زندانی کرده باشند، با جبهه رفتن او مسئولین موافقت نمی کردند اما آنقدر مسئله را پیگیری کرد و بر حرف خودش ایستاد تا پذیرفتند، جامعه ای را که ایشان دوست داشتند جامعه ای بود که در رأس آن ولی فقیه قرار داشته باشد، او خواهان حکومت اسلامی بود. همۀ کسانی که ناصر را می شناختند او را دوست داشتند، او همواره به خانواده های محرومین سر می زد و از کمک کردن به آنها خودداری نمی کرد. خیلی دلسوز و مهربان بود اما در مقابل دشمنان اسلام بسیار قاطع نشان می داد جداً او مصداق آیه شریفه (اشداءُ علی الکفار رحماءُ بینهم) بود.
مهندس محمد رسا: او به مراحل عرفان نظری و عملی دست پیدا کرده بود.
یکی از خصوصیات بارز شهید فولادی صدق و صداقت بود، زمانی که یکی از دوستان نزدیکش (شهید اخلاقی) به شهادت رسید او خیلی غبطه می خورد این بود که او هم به خیل عظیم شهداء پیوست و مضمون حدیث شریف (موتوا قبل ان تموتو) را در موردش صادق یافتم، وقتی در گلزار شهدا برای آخرین بار صورت ناصر را قبل از دفن در کفن دیدم. صفا و نورانیتی خاص داشت من او را بوسیدم و برایم خیلی عجیب بود آن لحظه را هیچ وقت به دست فراموشی نمی سپارم، آن قسمت از صورتم که به صورت او رسید احساس کردم جسم نیست، مال خودم نیست واقعیت هم همین بود اگر آنها می ماندند باعث تعجب بود چرا که جسمشان با ما بود ولی روحشان در این دنیا نبود...
در دوران مدرسه به خاطر اینکه باصفا و جوانمرد بودند همه او را می شناختند، در دانشگاه هم در یک خوابگاه بودیم، شهید فولادی برای انجام کارها، برنامۀ منظمی را تنظیم کرده بود و به رعایت نظم اصرار داشت در مورد کارهای سیاسی، هر هفته به اتفاق هم اطلاعیه هایی که چپی ها نصب می کردند پاکسازی می کردیم.
او به مراحل عرفان نظری و عملی دست پیدا کرده بود و به مفهوم عرفان یعنی عشق به خدا، اولیاء و اهل بیت رسیده بود و به همین علت عبادت او را معنی دار می کرد و این عشق در وجود ناصر روشن بود و در اعمالشان معنی پیدا می کرد.
مهندس احمد مرادعلیزاده: ناصر در جمع دوستان از همه برتر بود.
ناصر، چهره ای پرتحرک، مصمم، جذاب و خیلی فعال داشت، او از بچه های باهوش و با استعداد استان کرمان بود، خاطره ای که یاد ناصر را همیشه در ذهنم زنده می کند، این است که در جریان عملیات فتح المبین، زخمی شدم، به علت جراحت در قسمت شُش، مدتی در بیمارستان زمان زیادی هم در خانه بستری شدم، و در همین گیرو دار بود که مراسم عقد ناصر برگزار می شد. آن شب او به اتفاق شهید ایرانمنش به منزل ما آمدند و مرا به آنجا بردند، در آنجا دو تا از مسئولین استان هم تشریف داشتند و مراسم ازدواج انجام شد. بعد از مدتی ناصر به عیادتم آمد و گفت من به جبهه می روم... و من دیگر ایشان را ندیدم تا شبی که پیکر پاک او را به کرمان آوردند، شب قبل از این که از شهادت ناصر اطلاع پیدا کنم خوابی دیدم، قبل از اذان بیدار شدم و چند دقیقه ای نشستم و بعد بلند شدم. نماز صبح را به جا آوردم، مشغول تعریف کردن خواب برای مادرم بودم که متوجه زنگ در خانه شدم، دیدم شهید ایرانمنش است گفتم: چه خبر، گفت: ناصر شهید شده است...
در عالم خواب می دیدم که در جایی مثل یک حسینیه بزرگ هستیم، بچه هایی که در جلسات قرآن حضور داشتند و به فیض شهادت نائل آمده بودند، به ترتیبی که شهید شده بودند از جلو ایستاده اند و همه منتظر بودندکسی بیاید تا نماز را به جا آورد، دقیقاً یادم هست محمود اخلاقی جلو بود، اکبر محمد حسینی بعد از او ایستاده بود، جاهای مختلف شهید طایی، منصور همایونفر و ... رفتم ته ایستادم، من همیشه با بچه ها شوخی می کردم و می گفتم نماز را بخوانیم و به دنبال کارمان برویم یکی از بچه ها گفت: «منتظر روحانی هستیم» من گفتم: «این بچه ها که شهید شدند از صد تا روحانی هم پاکترند. یکی از بچه ها بلند شود و نماز بخواند، چه فرق می کند، روحانی یا غیرروحانی حالا که همه همدیگر را می شناسیم و به هم اطمینان داریم...» هر چه اصرار کردم نماز جماعت تشکیل شود. شهید منصور همایونفر عبای مشکی خیلی نازکی روی دوشش بود به یکی از ستونها تکیه داده و می خواست برای همه صحبت کند، خودم را به منصور رساندم و گفتم: «آقا منصور چه می خواهی بگویی؟» منصور گفت: «حواستان باشد آن دنیا مو را از ماست می کشند.» در همین حال متوجه شدم آقای محبوب القلوب از در وارد شد و در حالیکه کارتنی در دستش خودنمایی می کرد گفت: «بچه ها ناصر برایمان هدیه ای فرستاده است، من باز کردم دیدم یک دوربین است و عکس ناصر روی آن قرار دارد.»
و همان عکسی بود که الان با لباس پاسداری در سرخاکش وجوددارد. وقتی صبح خبر شهادت ناصر را از زبان شهید ایرانمنش شنیدم گفتم به خانوادۀ آنها بگویید آن عکس که با لباس سپاه است بر بالای قبرش قرار دهید.
شهید فولادی در بحرانهای مختلف از خود حساسیت نشان می داد و از مشکلات براحتی استقبال می کرد، محیط شغلی او در منطقه جیرفت، مواضع او در قبال جنگ خصوصاً درگیریهای غرب این قضیه را اثبات می کند ناصر در جمع دوستان، از همه برتر بود، به مسائل خوب فکر می کرد، خوب توجیه می شد و خوب عمل می کرد.
واقعاً اخلاق بسیار خوبی داشت، آدم متواضع و فروتنی بود اگر این خصوصیات را نداشت به این درجه از کمال نمی رسید و من به ایشان لقب «شهید مظلوم» دادم چون در اوج مظلومیت در جبهه شهید شدند....
«مهندس نوبهاری»: او بسیار متواضع و خاکی بود...
ایشان فردی بسیار مؤمن و ساده بود، دستورات دینی اش را به موقع انجام می داد یادم هست یک روز یکی از همکلاسهای دوران مدرسه، برای دیدن ایشان به خوابگاه دانشگاه آمد، او اهل سیگار بود حقیقتاً بچه خوبی به نظر نمی آمد برخورد ناصر با او خیلی جالب بود. او برخوردی بسیار دوستانه با آن فرد انجام داد، با چنان شیوۀ زیبایی، او را از عمل پشیمان کرد وقتی می خواست برود، سه چهار روز پیش ناصر ماند و بعد تحولات اخلاقی زیادی در زندگی او به وجود آمد...
انگار ناصر، روانشناسی خوانده باشد می دانست با هر تیپی چه برخوردی داشته باشد و با همان شیوة مردانگی توانست آن فرد را اصلاح کند و هیچگاه ما ادعایی را در ناصر ندیدیم. او بسیار متواضع و خاکی بود، خودش را بسیار کوچک نشان می داد در حالی که روح بزرگی داشت. حیف که با او در جبهه نبودم تا یکی از سربازان و شاگردانش محسوب شوم. او در بسیاری از مسائل پیش قدم بود، خطر و سختی را اول برای خودش هموار می کرد و پشت سرش می خواست که دیگران راحت باشند.
ناصر روی ارزشهای اسلامی خیلی حساس بود مثلاً اگر کسی آقا را فقط خمینی خطاب می کرد ناراحت و برافروخته می شد.
اما هیچ گاه پرخاش نمی کرد و سعی می کرد مسائل با خونسردی حل شوند یکی از ویژگیهای بارز شهید فولادی این بود که تک بعدی نبود، ناصر در جنبه های مختلف حالتهای گوناگون داشت و این حالات برای همه زیبا بود...
آقای اسماعیل زاده: او مسئولیت فرماندهی را نپذیرفت...
من در کامیاران با شهید فولادی آشنا شدم، وقتی اطلاع حاصل کردم که ایشان از فاتحان لانه جاسوسی آمریکا است و با توجه به این که مهر و محبتی از این دانشجویان در دل مردم مسلمان بود شعاری که آنها خطاب به این عزیزان می دادند این بود: دانشجوی خط امام بر تو درود بر تو سلام...
شهید فولادی با شوخی می گفت: ((حیف سلام، حیف درود، گاهی اوقات این شعار را با او تکرار می کردیم.»
یادم هست در عملیاتی که در سومار انجام شد وقتی که به خط رسیدیم گفتیم باید فرمانده انتخاب کنیم، رأی گیری شد و همه تصمیم گرفتند شهید ناصر فولادی، فرماندهی را بر عهده بگیرد چرا که او درس خوانده بود و محبوبیت خاصی در بین گروه داشت، اما ایشان نپذیرفت و این مسئولیت را به شهید علی ماهانی واگذار کرد...
جیره ما در ۲۴ساعت یک قمقمه 1 لیتری آب بود و تازه با همان آب به علت احتیاج به چای، مقداری از آن را داخل یک قوطی چهارکیلویی روغن که زنگ هم زده بود می ریختیم و چای درست می کردیم و شاید این خوش طعم ترین چایی بود که در طول عمر خود صرف می کردیم. یادم هست که یک روز شهید علی ماهانی گفت: بچه ها بیائید، می خواهیم عملیات انجام دهیم، گفتیم: چطور با 9 نفر عملیات انجام می شود)) شهید فولادی گفت: ((چرا نمی شود، مگر دانشجویان پیرو خط امام چطور توانستند لانه جاسوسی را بگیرند)) گفته شد: ما مهمات نداریم وقتی بچه ها پیش ارتشی ها برای گرفتن مهمات رفتند چون آنها تحت نفوذ بنی صدر بودند، از دادن مهمات خودداری کردند. بچه ها با ناراحتی برگشتند، قرار شد پستهای نگهبانی آنها را زیر نظر بگیریم و شناسایی کنیم تا ساعت ۱ بعد از نیمه شب با سینه خیز، یک جعبه از مهمات آنها را برداریم و بیاوریم، شهید نگارستانی و شهید هاشمی این مأموریت را با موفقیت انجام رساندند.
با مهماتی که به این طریق بدست آوردیم، عملیات علیه عراقیها را آغاز کردیم. شهید فولادی آر پی جی زن بود. او عملیات را آغاز کرد با زدن اولین گلوله و بعد هم شهید ماهانی با نارنجکی که در دست داشت از سمت راست جلو رفت و آن را به سمت عراقی ها پرتاب کرد که عراقیها او را هدف قرار داده و تیر به فک او اصابت کرد و دست من هم از میهمانی آن تیرها بی نصیب نماند و تیری بر دستم نشست که به دستور شهید فولادی قرار شد من و شهید ماهانی را شهید نگارستانی به عقب ببرد، پس از عملیات ناصر آقا خیلی ناراحت بود و می گفت: ((ای کاش ما هم مثل اخلاقی و یوسفیان شهید شده بودیم.))
ایشان فردی خود ساخته بود و از لحاظ برخورد، متین و خوشرو، به حدی که بچه ها به گفته هایش عمل می کردند و از او اطاعت پذیری داشتند. هنگام برگشت به پشت خط مقدم، شهید فولادی اسلحه کلاشینکف غنیمتی از عراقیها دستش بود.و هیچ کس حق خروج اسلحه از منطقه را نداشت اما ناصر آقا با مجوزی که احتمالاً از طرف شهید چمران صادر شده بود نه تنها اسلحه خودش بلکه سلاح شهید هاشمی را بدون هیچ مشکلی به پشت جبهه انتقال داد.
مهندس احمد آب بر: او خیلی مخلص بود...
ناصر خیلی متواضع و فروتن بود، زمانی که بخشدار بود اصلاً فکر نمی کردی که او دارای این مقام است، هیچ برتری و وجه تمایز برای خودش قائل نمی شد، برای مشورت اهمیت خاصی قائل بود... در جلسات در مورد افرادی که سنی از آنها گذشته بود و هنوز ازدواج نکرده بودند، حساسیت زیادی از خود نشان می داد و می گفت: به هر صورت باید ازدواج کرد و این سنت پیامبر است، او خیلی مخلص بود و به همین خاطر حرفش به دل می نشست، فکر می کنم شهادت تنها چیزی بود که ناصر به آن علاقه داشت، دیدن امام یکی از آرزوهایش بود که در جریان تسخیر لانه جاسوسی در قم به دیدن امام رفتیم. او از دنیا چیز زیادی نمی خواست. آخرین دفعه ای که ناصر را دیدم که اجازه رفتن به جبهه را بگیرد و بالاخره رضایت مسئولین را کسب کرد. برای رفتن شوق خاصی داشت، می گفت: حتماً باید بروم، فکر می کنم به او الهام شده بود که شهید می شود، در چشمهایش برق خاصی می درخشید التماسش یک التماس عادی نبود، خیلی ها برای رفتن اصرار داشتند چون می خواستند که با رفتنشان مخالفت می شود، اما ناصر واقعاً می خواست برود و می خواست که مسئولین حتماً راضی باشند. هنگام رفتن، در چشمهای او دیدم که دیگر او را نمی بینم، حتی خود من هم مانع رفتن او می شدم، اما در مقابل اصرارش کاری نتوانستیم انجام دهیم. و وقتی که خبر شهادتش را به من دادند حال خاصی به من دست داد که ناراحتی آن قابل وصف و بیان نیست.
آقای اکبر رشیدی: ناصر در تمام حالات با خدا بود...
شهید فولادی، جزو افرادی بود که قبل از انقلاب در جلسات مسجد جامع حضور داشت او نیز مانند دیگران کارهای فرهنگی و تبلیغاتی می کرد افراد این گروه به مشروب فروشی ها و سینماها ضرباتی وارد می آوردند و هم چنین یک سری حرکتهای غیرمحسوسی انجام می شد که در مورد از صحنه خارج کردن افراد ساواکی و عوامل وابسته به آنها اهمیت خاصی داشتند و در این راستا، حرکتهای خنثی کننده ای نیز شکل می گرفت.
پس از پیروزی انقلاب و دمیدن آفتاب فجر و شکست تاریکی ها نیز افراد این جلسه جذب کارهای اساسی انقلاب شده و در کاخ جوانان سابق مستقر شده بودند و عوامل ضد انقلاب را که در جنبه های مختلف مثل آتش زدن مسجد جامع و ... تحرکاتی از خود نشان می دادند، شناسایی و پیگیر مسائل مربوط به آنها می شدند. در زمینه مواد مخدر اولین درگیری که با اشرار و کاروان قاچاق مواد مخدر بوجود آمد توسط همین بچه ها بود و حدود 45 کیلو تریاک از دست اشرار بدر آوردند و تحویل مسئولین دادند بعد از مدتی از کاخ جوانان به ساختمان کنونی سپاه نقل مکان کردند و یک سری ساواکی و بازداشتی را به آنجا منتقل کردند و تابلو ((رزمندگان انقلاب)) را آنجا نصب کردند. بعد از تشکیل سپاه پاسداران، آن تابلو تبدیل به سپاه شد. تعداد زیادی از افراد این گروه بعدها جرعه نوش می شهادت شدند مثل شهید ناصر فولادی، شهید محمدعلی ایرانمنش، شهید محمدعلی فتحعلیشاهی، شهید رضا میرزایی و شهید محمدمهدی سخی. ناصر آقا همیشه در همه زمینه ها پیشقدم و منشأ اثر و حرکت بود، حتی در برنامه های ورزشی نیز جلودار بود. او انسان خودساخته ای بود. در مجموع، حالات بسیار خوبی که ناصر داشت عبارتند از؛ اهل حرف و پرگویی نبود و کم صحبت می کرد و تصویر روحی روشنی داشت، با تمام وجود علاقه شدیدی به ائمه اطهار داشت، با ذره ذره وجودش به اسلام عشق می ورزید و امام گوشه قلب ناصر بود. دعای ((انی سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم)) در مورد این شهید عینیت داشت، در همۀ زمینه ها آیه شریفه (اشداء علی الکفار و رحماء بینهم) نمونه بارز رفتارش بود، ناصر کنار فقیر می نشست و گریه می کرد و به کار آنها رسیدگی می کرد. و برای درماندگان در جیرفت کیسه سیمان بر پشت می گذاشت و مثل یک کارگر در حالی که بخشدار آن منطقه بود کار می کرد.
فردی که میانه خوبی با انقلاب نداشت می گفت: ناصر قلبش خدا، نورش خدا و حرکتش خدا بود، ناصر دورو نبود. همان حرفی را می زد که در دلش بود، اگر کسی می خواست از جزئیات کاری سر در بیاورد، می گفت، شیطان نشوید، شیطنت و خیانت را نهی می کرد، نسبت به اسلام و انقلاب حساس بود. هنگامی که از منافقین سخنی به میان می آمد، تحمل نمی کرد موضع گیری های تند و روشن او خود نشان می داد عصبانی مزاج نبود، اگر برخوردی پیش می آمد تنها برای اصلاح کار بود. او خصوصیات برجسته زیادی داشت: در شجاعت، رسیدگی به امور مردم، و صبر ایشان برای همه الگو بودند.
مهندس فتحعلیشاهی: او امام جماعت ما بود...
شهید فولادی مردی متین، عاقل و محبوب بود یک نورانیت خاصی در چهره اش پیدا بود بعد از شهادت برادرم در خانه ی ما جلساتی شکل می گرفت قرار شد نماز جماعت هم برگزار گردد. به همین مناسبت همۀ دوستان، ناصر را به عنوان ((امام جماعت)) انتخاب کردند همیشه در سجده این ذکر را نیز تکرار می کردند: ((بسم رب الشهداء و الصدیقین، بسم رب الصالحین))، تواضع، فروتنی و صمیمیت ایشان در حد بالایی بود بطوری که در اولین برخورد هرکس جذب او می شد. واقعاً او مصداق ((شیر روز زاهد شب)) بود. در نماز حالت خاصی پیدا می کرد. من خودم شخصاً نتوانستم او را بشناسم چرا که عقل ما عاجز از درک روح این بزرگواران است. خاطره ای که از او در آخرین دیدار بیاد دارم؛ پس از پشت سر گذاشتن یکی از مراحل عملیات بیت المقدس بود، بعد از عملیات وقتی صبح، صبحانه پخش شد، ایشان با این که شب گذشته شام نخورده بودند، صبحانه را جمع کرده و در کوله پشتی گذاشتند و فرمودند: صبر می کنیم تا همه نفرات برگردند.
شهید در این عملیات نقش هدایتی خوبی داشت.
دشمن در این منطقه خاکریزهای چندانی نداشت و تنها یک سری خاکریز برای تانکها ایجاد کرده بود و ناصر بچه ها را خیلی خوب به سمت آن سنگرها هدایت می کرد...
آن شب که عملیات ایذایی انجام شد، فردای آن روز خرمشهر از چنگال دشمن آزاد شد. در آن زمان ناصر از طرف قرارگاه به آنجا رفته بود و چون هنوز داخل شهر درگیری بود، او هم به کمک شتافته بود چرا که اصلاً آرام و قرار نداشت و همیشه منتظر فرصت بود و تا می شنید که فلان جا عملیات است شرکت می کرد. و سرانجام نیز در خرمشهر به شهادت رسید که عصر همان روز، جنازه ایشان را به ستاد معراج شهدا انتقال دادیم.
مهندس علی ارجمندی: هیچ وقت ندیدم که به طور غیرمنطقی حرف بزند.
ناصر جزو معدود افرادی بود که احترام خاصی برای او قائل بودم، در جلسات هم او را به عنوان ((مسئول یا رهبر)) قبول داشتیم به همین دلیل نقطه اتکای دوستان محسوب می شد. او با علم به مسائل، کارها را انجام می داد، از توصیه های اخلاقی ایشان این بود که اسراف نکنید، به سادگی بسیار اهمیت می داد، به نظم اهمیت بسیاری قائل بود و در بین دوستان، تنها کسی که به طور منظم و دقیق کارش را ارائه می داد ... ناصر بود.
شهید فولادی جزو دانشجویان پیرو خط امام بود و طبیعتاً از همۀ ما جلوتر بود. اهل نماز شب، توسل به اهل بیت (ع) و خواندن قرآن بود. به مستحبات اهمیت داده خصوصاً دوشنبه ها و پنجشنبه ها روزه را از یاد نمی بردند. سعی می کرد حرف بیهوده نزند و بحثی را پیش می گرفت تا براساس آن به نتیجه ای برسد، به انقلاب اسلامی و امام خمینی علاقه زیادی داشت و همیشه از روحانیت مبارز طرفداری می کرد، از ابتدا جزو طرفداران شهید مظلوم بهشتی بوده و گاهی که به طور شوخی از بنی صدر تعریف می کردیم، ایشان با یک لبخند اعتراضشان را ابراز می کردند و بعد هم بحث می کردیم، هیچ وقت ندیدم که به طور غیر منطقی حرفی را بزند.
مهندس شیرازی: ساده زیستی، تواضع، مهربانی، قلب رئوفی داشتند...
وقتی در منطقه جبال بارز خبر شهادت ایشان پخش شد و مردم اطلاع یافتند همه برایش گریه می کردند و تأسف می خوردند که جامعه از وجود چنین افراد شایسته ای محروم می شود. مردم به پاس خدمات ایشان، مراسم گرامیداشتی برگزار کردند، خود من هم توجه به تأثر خاطر شدید، وقتی به فکر فرو رفتم و روحیات ایشان را قبل از جبهه رفتن سنجیدم. خودم را قانع کردم که دنیای مادی برای روح بلند شهید فولادی بسیار تنگ و تاریک بود چرا که بطور قطع او به دنیا آمده بود نه برای ماندن بلکه برای شهادت، سعی می کردم از شهادت ایشان درس بگیرم. نه تنها من بلکه همۀ کسانی که خصوصیات اخلاقی او را می دانستند از ایشان تعریف می کردند. ساده زیستی، تواضع، مهربانی، و قلب رئوفی داشتند همه را شیفته خود کرده بود بطوری که هرکس اگر یک ساعت با شهید فولادی روبه رو بود عاشق رفتارش می شد.
دکتر مهدی شفازند.: برای کسانی مثل من، دوستی با ایشان آرزو بود
صحبت کردن دربارۀ شهیدی چون ناصر فولادی بسی مشکل است، چرا که ایشان فردی چند بعدی بودند که شناخت چنین فردی نیاز به یک درک و شعور بالایی دارد که متأسفانه در ما نیست.
در سال های ۵۸و ۵۹ که با سپاه همکاری داشتم و ایشان را دورادور می دیدم برای کسانی مثل من دوستی با ایشان یک آرزو بود. این شهید بزرگوار با محمود اخلاقی فعالیتهایی انجام می دادند، من جمله: کمک به محرومین، رسیدگی به خانواده های فقیر کارهای فرهنگی، در سال ۱۳۵۹ درگیریهای کردستان به اوج خودش رسیده بودند و شعله های جنگ و درگیری بیشتر و بیشتر زبانه می کشیدند گروهی عازم کردستان (مهاباد) شدند که این شهید هم همراهشان بود. به یاد می آورم ما در پادگانی در ارومیه منتظر نشسته بودیم تا راهی مهاباد شویم چون جاده ناامن بود و اگر نیرویی از سپاه در جاده تنها و بدون پشتیبانی نظامی می رفت، مورد حمله دموکراتها و یا کومله ها قرار می گرفت بنابراین هر دو ماه یا سه ماهی که می خواستند نیروها را تعویض کنند ستونی متشکل از تانکهای متعدد، هلیکوپتر، جیپهای ۱۰۶ و تیر بار می بایست تشکیل شود تا بتوان با پشتیبانی آنها نیروها را سالم به مقصد رساند، در این مدتی که ما در ارومیه منتظر ستون بودیم در دامنه ی کوههای پربرف آموزشهای کوهنوردی و رزم شبانه داشتیم. در یکی از راهپیماییهای طولانی که این شهید بزرگوار، ناصر فولادی حضور داشتند، بعد از گذشت چند ساعت از حرکتمان دیگر رمقی در میان بچه ها وجود نداشت و من هم خیلی خسته شده بودم. تقریباً از صف عقب مانده بودم که دیدم تنها کسی که به فکر من بود، ناصرآقا بود. او از حالم جویا می شد، کنارم می نشست و با حرفهای زیبا و شیرین دلداریم می داد. پا به پای من پیش می آمد تا به بالای ارتفاع رسیدیم.
سر ستون (شهید مهدی کازرونی) خیلی سختگیر بودند ولی با وساطت ناصر مرا خیلی اذیت نکردند.
در آن زمان سالهای زیادی از سن من نمی گذشت و سعی می کردم با الگو قرار دادن رفتار این عزیز (ناصر آقا) خود را به او نزدیک کنم، هرچند که بزرگواری ایشان و دیگر شهدای جنگ به حدی زیاد بود که همیشه امثال من را تحویل می گرفتند تا دلسرد نشویم و دل به جنگ و کارهای جبهه ببندیم.
خاطره بعدی هم مربوط می شود به روزی که ستون می خواست به طرف مهاباد حرکت کند شهید فولادی روی اولین تانک، در جلو ستون با حالت متانت و وقار خاصی که مخصوص شهید بود، نشسته بود، هر انسانی که او را می دید، خدا آگاه است آرامشی پیدا می کرد که اصلاً از یادش می رفت، که امکان دارد در این جاده مرگش فرا رسد و یا این که چند ساعت دیگر با دشمن روبرو می شود. خدا می داند که اغراق نمی کنم. ما در کرمان شهدای انگشت شمار داریم که سخن گفتن در مورد آنها بسیار مشکل است. یکی از آنها سردار شهید فولادی است. در نزدیکی مهاباد درگیری پیش آمد و ایشان با یک حالت چریکی خاص و ورزیدگی زیاد از تانک خودش را پائین کشید و به طرف مهاباد حرکت کرد چون ما با منطقه آشنایی نداشتیم، به دنبال این شهید راه افتادیم و با درگیری سخت سرانجام توانستیم وارد سپاه شویم در حالی که فقط چند زخمی بیشتر ندادیم.
آخرین خاطرۀ من در زمان شهادت ایشان بود؛ به واحد اطلاعات و عملیات مأموریت داده شد تا از منطقه خبر بیاورند به این منظور من، برادرم و شهید راجی با یک لندکروز وارد خرمشهر شدیم.
ورودی شهر به حدی شلوغ بود که وقتی به نزدیک مسجد جامع رسیدیم، دیگر ماشین نتوانست فاصله ای را طی کند و جلوتر برود.
اسرای زیادی در حال تخلیه بودند، اصلاً حالت عجیبی بر فضای آنجا حاکم بود. از ماشین پیاده شده و به طرف گمرک حرکت کردیم. در این هنگام متوجه لندکروزی شدیم که انبوه از هندوانه ها در آن خودنمایی می کردند و یک شخصی تند تند هندوانه را می برید و به رزمندگان و اسراء می داد، خوب که دقت کردم، متوجه شدم شهید بزرگوار، ناصر فولادی است، مرا که دید به من هندوانه تعارف کرد، چون کار داشتم، امتناع کردم و بعد از احوالپرسی مختصر از او خداحافظی کردم، ولی خدا می داند، همان احوالپرسی و خداحافظی مختصر آنقدر در من اثر گذاشت و به من روحیه داد که انگار جانی دوباره پیدا کردم و تمام فشارها و سختیهایی که از قبل با خود حمل می کردم به یک باره از بین رفت، نگاه آن روزش، نگاه خاصی بود و چهره اش شفافیت و روشنی خاصی پیدا کرده بود و چون برای ما که اهل جبهه بودیم اما فقط لاشه خودمان را جابجا می کردیم، این حالات بچه ها را قبل از شهادتشان فهمیده بودیم، برای همین بعد از این که چند قدم از ماشین دور شدم به برادرم و شهید راجی گفتم: ناصر را دیدید با چه شور و نشاطی کار می کرد خدا کند شهید نشود.
حالاتش، حالت خاصی بود من در همان عملیات زخمی شدم و بعداً فهمیدم که ایشان در خرمشهر با انفجار خمپاره شهید شده است و به دیگر دوستانش شهید هندوزاده، شهید سلیمی کیا، شهید محمود اخلاقی در نزد خدا پیوسته است.
جناب سرهنگ رضا عبداللهی: او قبل از عملیات غسل شهادت می داد ..
در عملیات بیت المقدس و در جبهه کوشک با برادر عزیز و بزرگوار شهید علی ماهانی از بسیجیان مخلص و با ایمان بودم. چند روزی از همنشینی با علی آقا نمی گذشت که یکی از دوستان صمیمی و مخلص ایشان، شهید ناصر فولادی هم در جبهه حضور پیدا کردند. آن دو با هم دوست بودند، با هم قرآن، نماز و دعا می خواندند و همراه هم در میدان رزم حاضر می شدند.
در همین مدت کوتاه، درسهای بزرگی از این دو بزرگوار یاد گرفتم، وقتی برای اقامۀ نماز بیدار می شدم ملاحظه می کردم در تاریکی شب قبل از نماز صبح، برای نماز شب مهیا شده اند. در نماز شب گریه می کردند، بعد از نمازهای یومیه قرآن تلاوت می کردند، یک روز عصر که قرار بود با استفاده از تاریکی و در میان شب عملیات انجام شود تا دشمن را در جبهه کوشک به عقب برانیم و به این وسیله جاده اهواز ـ خرمشهر از تیررس آنها محفوظ بماند، شهید ماهانی به من گفت: «من و ناصر می خواهیم برویم لباسهایمان را بشوئیم شما هم می آئید؟» گفتم: «بله» چون می دانستم هدفش لباس شستن نیست بلکه غسل شهادت است. بالاخره رفتیم و همانطور که فکر می کردم، هم لباسهایمان را شستیم و بعد غسل شهادت انجام شد. وقتی به چادر برگشتیم شهید فولادی گفت: «اگر یک پیراهن بسیجی داشتم خوب بود» زیرا یک شلوار بسیجی داشتند و نمی خواستند مجدداً لباس بگیرند، خلاصه یک بلوز دست دوم و رنگ و رو رفته پیدا کردیم و ناصر فولادی آن را پوشید و اتفاقاً اندازه اش بود، بعد من تصمیم گرفتم که مشخصات ایشان را روی لباس بنویسم و بدین منظور با ماژیک نوشتم؛ ناصر فولادی اعزامی از کرمان بعد گفتم: «اگر شهید شدید بتوانند شما را شناسایی کنند»، بعد از نوشتن در جلوی لباس تمام شد گفتم: بگذار پشت سر شما هم بنویسم اگر آنجا خوانده نشد این طرف خوانده شود...
چند روز گذشت و روزهای فتح خرمشهر یکی یکی فرا می رسیدند. شهید فولادی، شهید ماهانی و من اصرار داشتیم که به خرمشهر برویم و در درگیری که آن طرف رودخانه با عراقیها صورت گرفته بود شرکت کنیم. در همان گیرودار برادر بسیجی، شهید رضا مهدوی از راه رسید و گفت: من می خواهم به خرمشهر بروم و ما هم از خدا می خواستیم به اتفاق شهید مهدوی ـ شهید آتشی، شهید فولادی، شهید ماهانی حرکت کردیم و به موقع خودمان را به درگیری که در کوچه های خرمشهر در جریان بود رساندیم. در خیابانها تانکهای عراقی، جنازه ها ادوات سبک و سنگین روی هم خرمن شده بودند و شهر در آتش و دود می سوخت در داخل شهر از هر طرف گلوله مثل نقل و نبات می باریدند در مقابل مسجد جامع عدۀ زیادی از بسیجیان، رزمندگان لشکرها و تیپ های مختلف جمع شده بودند و جشن باشکوهی برپا شده بود، در همین موقع برادر عزیز شهید مهدوی پارچه ای را که مضمون آزادی خرمشهر را به امام و رزمندگان تبریک می گوئیم بر آن نقش بسته بود را بر بالای در مسجد نصب کرد. و پس از این کار به طرف رودخانه حرکت کردیم، متوجه شدیم آنجا هنوز درگیری ادامه دارد بچه های بسیجی به ما گفتند: جلو نروید که شما را می زنند
از ماشین پیاده شدیم و هرکدام به طرفی رفتیم و یکدیگر را گم کردیم، شهید فولادی، شهید مهدوی و آتشی با هم بودند.
ناصر آقا یک آرپی جی که مربوط به یکی از رزمندگان بود را در دست داشت، او به طرف ضلع غربی رودخانه رفته بود و در درگیری با عراقیها به آرزویش رسیده و شهادت را مستانه به آغوش کشیده بود ما از این جریان خبر نداشتیم وقتی به اتفاق برادران ماهانی و مهدوی به اردوگاه کوشک برگشتیم، قبل از هر کار دیگر سراغ برادران فولادی و آتشی را گرفتیم، سه روز بعد متوجه شدیم که این برادران به فیض شهادت رسیده اند و با آن مشخصه هایی که بر روی لباس ناصر آقا نوشته بودم لشکر امام حسین (ع) او را شناسایی کرده تحویل تیپ 41ثارالله داده بودند. برادر ماهانی وقتی خبر شهادت ناصر را شنید خیلی ناراحت شد و دیگر آرام و قرار نداشت و در خود نمی گنجید می گفت: من باید به کرمان بروم، ایشان به گردن من خیلی حق دارد، باید کارهای او را انجام دهم، بعد به طرف کرمان حرکت کردند...
از کتاب همیشه بمان.....ص۱۵۸-۱۲۳